نمی توانم تحملش کنم.
پیوسته در گریزم ... کمتر سکوت می کنم ... کمتر تنها می مانم... موزیک های غمناک را اسکیپ می کنم.
به شوکران می ماند.
ضعیفم می کند.
انگار تنها زمینم می زند. در زندانی می اندازدم و دیگر دری را به روی فریادهایم باز نمی کند.
ترسناک است که دیگر رفیقم نیست.
ترسناک است که میگریزم از چشمهایش...
هیچ فراری تا ابد نمی پاید.
آنوقت چه ...؟
می ایستم تا خنجرش را فرو کند...؟ می ایستم که بیفتم ؟
نوشتن ......ما را در سایت نوشتن ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104