فکر می کنم حالا که دو سال از ایران رفتن می گذرد، می توانم درک کنم چرا هیچ وقت نظرات سیاسی اجتماعی غالب خارج نشینها درباره ایران به دلم نمی نشست.
درباره عمیق ترین و مهم ترین دغدغه شخصی ام، مسئله زنان در ایران، تجربه عجیبی داشتم.
انگار بعد از زندگی در شرایطی متفاوت، در شرایطی که دیگر آن چیزِ آزاردهنده که باعث دغدغه مندی بوده دیگر وجود ندارد، دغدغه هم شکلش عوض می شود.
ذهن خودآگاه نمی تواند بپذیرد که آن دغدغه با تغییر جغرافیا از بین برود یا تغییر کند. چون هنوز جایی هست که نامش وطن است، و همه آن مسائل با شدت و حدت قبل در زندگی همه افرادی که “می شناسم” جریان دارد. (همه افرادی که گره خورده اند به زندگی من، و این تغییر جغرافیا هرگز نتوانسته جایگزینی برای آنها باشد.)
پس دلیلی ندارد که آگاه باشی به از دست دادن آن دغدغه. چه بسا حتی با دیدن شرایط متفاوت و بعضا بهتر، می توانی هدف هایی برای دغدغه ات بیابی و جهت مندش کنی.
اما در ناخودآگاه، وقتی که دیگر هر روز در خیابان تیکه نمی خوری، وقتی در محیط کار و دانشگاه یادت می رود تو تک دختر جمع هستی چون هیچ تفاوتی میان رفتار آدمها وجود ندارد، وقتی در میزان مسئولیتی که از تو انتظار می رود هیچوقت دختر بودنت مایه تخفیف نیست، دیگر زندگی مثل قبل نیست.
دغدغه تغزیه نمی شود انگار. چیزی که می ماند، شبحی است از آخرین تصویرِ موجود اش.
ذهن خوداگاه همچنان درباره اش سخن می گوید، حتی شاید بیشتر (که این سخن گفتن و دغدغه مندی خود به مثابه بندی است که به وطن وصلت می کند)
در تجربه شخصی ام از آخرین سفرم به ایران، در جمعی نشسته بودیم و صحبت از هواپیمایی های مختلف و کیفیتشان بود. پ گفت «هواپیمایی فلان خوب بود، اما دفعه قبل خیلی تکان می خورد و همه اش در چاله چوله های هوایی بودیم. خلبانش زن بود.»
شنیدن این جمله به قدری غریب و برای ذهنم بی ربط بود که تا چند ثانیه بعدش با ناباوری به دهانش خیره شده بودم و منتظر بودم مغزم ارتباط بین گفته هایش را تحلیل کند .
مثل یک پتک محکم و سنگین بود که انتظارش را نمی کشیدم، و همین دردناک ترش می کرد.
در سکوت بعدش جنگی بود در مغزم بین «چطور چنین حرفی ممکن است؟» و «چطور یادت رفته است به همین زودی؟»
این بهت ضربه، نشانم داد که چقدر با اینکه همواره از دغدغه حرف می زنم، عینتش برایم مثل تصویری مه آلود است. یادم رفته که دقیقا چیست، دقیقا چه احساسی دارد و از چه فکری می آید.
مثل پوستری است بی جان، به دیوار اتاقم. چارلی چاپلین پرینت شده ی مسطح را نشان می دهد، با چشمانی اشک آلود و بچه ی فیلم در آغوشش.
نوشتن ......
ما را در سایت نوشتن ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 1:14