بافتنی! بافتنی! ... ای رستگاری بی توقع

خرید بک لینک
حالا دیگر تبدیل شده است به یک واکنش ناخودآگاه.
غم و غصه ام که زیاد می شود،
اولین باران پاییزی که می زند.
کامواها را از کمد بیرون می آورم و دستانم می بافند و می بافند و می بافند ...

بی آنکه بدانم چقدر زمان گذشته است، بی آنکه بدانم چه موسیقی هایی را همراهش شنیده ام...
باید ببافم این غم های ریز و درشت را.

گاهی عذاب وجدان می گیرم از تصور انسانی که قرار است این شال را دور گردنش بیندازند.
فکر می کنم به گره گره ی این بافتنی، انگار که غم هایم را جا داده ام در تار و پودش و انداختمش گردن شخص دیگری که وجودم سبکتر شود.
فکر می کنم چقدر طفلکی است آن آدم!

نوشتن ......

ما را در سایت نوشتن ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 1:14

صفحه بندی