از صبح خبرهای اعتراضات سقز و کشته شدن آن پسر جوان را میخوانم. تلخام… تا اینکه فیلمی دیدم که پسر تیر خورده را به بیمارستان میبرند و مردم اطرافش مستأصل و وحشتزدهاند.دلم در هم پیچید. چند توئیت خارجی دیدم که از سازمان ملل تقاضای دخالت کرده بودند
چون رژیم ایران نه تنها آن دختر را کشته، بلکه از گروههای تروریستی حمایت میکند و همان رژیمی است که میخواهد ملت اسرائیل را نابود کند.گوشی را انداختم کنار.در خیالم سعی کردم حرف بزنم. تبدیلش کنم به کلمه. بلند بلند برای لئاندر توضیح دادم که از چه غمگینم و این غم خصوصی چه بلایی سر من و حرف زدنم با او و بقیه میآورد.قطره اشکی آمد و بعدش بلند بلند در اتاق خالی گریه کردم. به انگلیسی حرف میزدم و جملههای نیمهکارهام با گریه تمام میشد.وسطش گفتم it’s a grief. But it's not mine. It's like a public grief. And there’s no one around me who could understand.باورم نمیشد که به خاطر چنین چیزی گریه میکنم.به Matt فکر کردم. اینستاگرام را باز کردم و صفحهاش را دیدم. با آن حال خوش و امید همیشگیاش که درِ آفیس را باز میکند و توی دوربین لبخند میزند. فکر کردم به دنیا آمدنش در جای دیگری از این کرهی گرد چه همه چیز را عوض میکند. او شبیه آدم فضاییای میشود که از جهان دیگری آمده است. در دلم بدم آمد از آن لبخند احمقانهاش.از اینکه این حال بد برای من است و نه او.احمقانه است. انگار چندان با غم خصوصی فرقی ندارد. احتمالا کسی که عزیزی را از دست میدهد هم از دیدن شادی دیگر آدمها یکجور عجیبی میشود.ترکیبی از حسادت و تنهایی، انگار در جهان دیگری زندگی میکند و کسی شریکش نیست.غم
پرده کلفتی است که تو را از محیط پیرامونت جدا میکند. تنها راه نفوذ کردن به آن -حتی نوشتن ......
ادامه مطلبما را در سایت نوشتن ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: پنجشنبه 28 مهر 1401 ساعت: 10:41