از اینجا تا بیرجند سه گداره

خرید بک لینک

اول که خواندمش غمگین شدم،
و فکر کردم که دیگر چه کارهایی کرده ام که ناخواسته آشفته کرده آدمی را. اینکه چقدر دور و عجیب است نتایج کارها با نفس انجامشان.

بعد متن را دوباره خواندم. سه باره هم.
دیدم من در یک شهر اروپایی زندگی می کنم، اما کافه نمی روم. خیلی وقت است که نمی روم. از وقتی که ایران را ترک کردم نرفته ام.
دوربین بی آینه هم دارم، دیجیتال هم. ولی به طرز مضحکی انگار که ذوق عکاسی ام عقیم شده باشد، از هیچ چیزی هیچ عکسی نمی گرفتم. تا حدود یک سال و خورده ای فقط خاک خردند. بعدتر خیلی تلاش کردم تا فشار دهم آن شاتر لعنتی را... اما عکس زورکی، عکس نشد...


کسی منتظرم نیست. خودم تنها کسی هستم که از حال خودم باخبرم. سکوت. سکوت. سکوت...
دیدنی های شهر را هنوز ندیده ام. پارک های بزرگش، مکان های توریستی اش. شهر را نمی شناسم. کنجکاو نبودم که بشناسم.
زندگی برایم مسیر دانشگاه تا خانه است. و خانه تا دانشگاه.
روزهای فراغتم -که بسیار اندک اند- وقف سکوت می شوند.
گاهی هم که از سکوت به ستوه می آیم، معاشرت می کنم با آدمهایی که برای فرار از سکوت حاضرم حرف هایشان را بشنوم، و بعدش دل به هم خوردگی اش همیشه هست... بعد بر می گردم به اتاقم و درخیالم با کسانی که ترکشان کرده ام (و برای حرف زدنهایمان تنها چشمهایمان را لازم داشتیم ) سخن می گویم.

جالب است که انقدر متفاوت است.
اسمش رسیدن یا نرسیدن، هرچه که باشد، جالب است که این تجربه زیسته من چقدر دور است از آنچه که تو می خواستی به آن برسی.
شاید تو جور دیگری زندگی اش می کردی.
اما نمی دانم چرا همیشه، یک چیز بزرگ لعنتی کم است...

نوشتن ......

ما را در سایت نوشتن ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: جمعه 4 بهمن 1398 ساعت: 14:26

صفحه بندی