مثل یه گرداب بزرگ و تاریکه.
اینترنت رو که باز می کنی و شروع به سرچ که می کنی...
نخ یادهای گذشته رو که می گیری و می کشی،
فکر می کنی همون لحظه است فقط، فکر می کنی الان تموم می شه دیگه.
ولی نمی شه... تا تمام توانت رو نبلعه دیگه نمی تونی رهاش کنی.. تا روزت رو تموم نکنه از مغزت بیرون نمی ره.
پا گذاشتن توش ساده است، خیلی ساده...
به سادگی باز کردن یک عکس، به سادگی یه کنجکاوی واسه به یادآوردن خاطرات کمرنگ شده.
می تونه با یه عکس شروع شه، یا یه نام، یا حتی با هیچی.
ولی لعنتی تموم نمی شه... تو رو می کشه دنبال خودش. انقدر می کشه و می کشه که ۲:۳۰ نصفه شب بیفتی رو تخت و ناگهان به یاد بیاری که قراری که با خودت گذاشته بودی درباره «زندگی» چیز دیگری بوده.
اما انگار اون نخ مزاحم از زمان و مکان فارغت می کنه. و وقتی خسته و له شده گوشه رینگ ولت می کنه، تازه اون موقع است که اندوه واقعی سر می رسه، اندوه ِ بعد از فهمیدن حادثه..
اندوه تغییرهای لاجرم و محبت های کشششش آمده و دفرمه شده.
اندوه از دست دادن.
چجوری می شه ندیدش؟
چجوری می شه شروعش نکرد؟
کاش بیشتر «می تونستم»...
نوشتن ......ما را در سایت نوشتن ... دنبال میکنید
برچسب: سیاهچاله, نویسنده: بازدید: 72